جلال الدين الرومي
126
فيه ما فيه ( فارسى )
شود كه آن به جاى سخن باشد . همچنانكه ريشى يا دنبلى « 1 » بر دست برآيد توان گفتن كه دست سخن مىگويد . خبر مىدهد كه گرمى خوردهام كه دستم چنين شده است يا دست مجروح باشد يا سياه گشته باشد ، گويند كه دست سخن مىگويد ، خبر مىدهد كه « بر من كارد رسيده است يا خود را بر ديگ سياه ماليدهام . » سخن گفتن دست و باقى اعضا به اين طريق « 2 » باشد . سنّيان گويند كه « 3 » حاشا و كلّا ، بلكه اين دست و پا محسوس سخن گويند چنانكه زبان مىگويد . در روز قيامت آدمى منكر مىشود « 4 » كه من ندزديدهام . دست گويد « آرى دزديدى ، من ستدم . » به زبان فصيح . آن شخص رو با دست « 5 » و پا كند كه « تو سخن گوى نبودى ، سخن چون مىگويى ؟ » گويد كه أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ « * » ، مرا آن كس در سخن آورد كه همه چيزها را در سخن آورد و در و ديوار و سنگ و كلوخ را در سخن مىآورد . آن خالقى كه آن همه را نطق مىبخشد مرا نيز در نطق آورد . چنانك زبان تو را در نطق آورد زبان تو گوشت پارهاى دست « 6 » گوشت پارهاى ، سخن گوشت پارهء زبان « 7 » چه معقول است ؟ از آنك بسيار ديدى « 8 » ترا محال نمىنمايد و اگرنه نزد حق زبان بهانه است چون فرمودش كه سخن گو ، سخن گفت و به هرچه بفرمايد و حكم كند ، سخن گويد . سخن به قدر آدمى مىآيد . سخن ما همچون آبى است كه ميراب آن را روان مىكند . آب چه داند كه ميراب او را به كدام دشت روان كرده است : در خيارزارى يا كلمزارى يا در پياززارى در گلستانى « 9 » ؟ اين دانم كه چون آب بسيار آيد آنجا زمينهاى تشنه بسيار باشد و اگر اندك آيد دانم كه زمين اندك است ، باغچه است « 10 » يا چارديوارى كوچك . يلقّن الحكمة على لسان الواعظين بقدرهم المستمعين 233 من كفشدوزم . چرم بسيار است . الّا به قدر پاى برّم و دوزم . سايهء شخصم و اندازهء او * قامتش چند بود چندانم 234
--> ( 1 ) . ح : دملى ( 2 ) . ح : بر اين طريق ( 3 ) . ح : ( كه ) ندارد ( 4 ) . ح : منكر شود ( 5 ) . ح : به دست ( * ) . سورهء 41 آيهء 21 . ( 6 ) . ح : دست من ( 7 ) . ح : سخن گفتن زبان گوشت پاره ( 8 ) . ح : ديدهاى ( 9 ) . ح : يا كلمزارى يا پياززارى يا گلستانى ( 10 ) . ح : يا باغچه است